گر چه وصالش نه به کوشش دهند 
هر قدر ای دل که توانی بکوش
انسان موجودی است که کوشش می کند ...به اندازه توان ذهنی و عینی خودش ...وان سعیه سوف یری و کوشش دیده خواهد شد. یعنی انچه در عالم بیرون رخ می دهد فراورده کارخانه ای است که که اراده انسان تنها یکی از عناصر و مواد تشکیل دهنده یک رخداد در بیرون است ..و از این رو این تحلیل ناقص است که بگوییم مثلا :من این همه تلاش کردم و بی نتیجه بود. بلکه کوچکترین کوشش و ذره ای عزم و نیت و اندیشه و کوشش ذهنی و عینی در پویش ادمی ثبت می شود و اثر می کند ولی انسان مسئول کوشش خود است و در کل هستی انسان هیچ کاره است . همه کاره عالم ذات مطلق حق است و انسان فقط براساس دریافت فکری و وبینش خود مسئول حرکت است و کوشش و پرهیز از بی عزمی و بی هودگی . جهان را خدا اداره می کند و انسان جانشین خدا در زمین در مواردی است که خدا به ادمی واگذار کرده است و در عین حال مقتضای این جانشینی ان است که اراده خود را در طول اراده و علم و قدرت مطلق خدا و ذیل ان قرار دهد و اراده گذرا ناقص و محدود برخاسته از بینش نسبی در حال تکامل و تصحیح خود را ملاک و ومعیار مطلق امور نسازد و توجه کند که او یک موجود ازاد/مسئول کوشش در حد توان است و نه مسئول کل رخداد هایی که در هستی رخ می دهند .
در این بازار اگر سودی است با درویش خرسند است خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی
ساختار بینوایی را چگونه تحلیل می کنید ؟ بینوایی /تهیدستی چیست ؟ ایا یک نگاه به زندگی است ؟ ایا برخاسته از تلاقی دو بردار بدبینی ذهنی و بدبختی عینی است ؟ جایگاه عین و ذهن در این فرایند بینوایی کجاست ؟ ایا بینوایان محکوم به بینوایی هستند ؟ صرفنظر از قصورها و تقصیرهای فردی /جمعی خرد/کلان یا سیستمیک /تاریخی کدام کنش ها واکنش ها برهم کنش ها یا چه نوع بینش ها و منش ها یا روش هایی ُدوگانه های بینوایی/نوا فقر/غنا فرودست/فرادست بیمار/تندرست توانا/ناتوان را در میکروفیزیک زندگی می افرینند می اغازند گسترش می دهند و در نتیجه بر اندوه و رنج روانی برخاسته از گسترش برهوت دوگانگی ها می افزایند ؟ ایا ژرفا بخشیدن به نگرش هستی مدار و گذر از توهمات دهگانه :
توهم نیاز توهم شکست توهم جدائی توهم کمبود توهم الزامات
توهم داوری توهم محکومیت توهم برتری توهم نادانی
می تواند مستقل از اوضاع و احوال بیرونی تاریخ و جغرافیا شادی سرزندگی و تمرکز و توجه و سلامتی و شادابی پایدار جان را به ادمیان در هر سن و جنس و قوم و طبقه و شغل را ارزانی دارد ؟
آنکه در خانه اش صنم دارد چون نیاید برون چه غم دارد
انسان مالک چیست ؟ انسان فقط مالک دعا است ُلا یملک الاالدعا . یعنی خواستن . و بقیه انچه ماداریم از او است و ما صاحب یعنی همراه اعتباری ان انها هستیم. یعنی اگر دعا را در اندرون دل تقویت کنیم بی نیاز خواهیم شد و الا تهیدست خواهیم بود.
خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است ؟
روز اول رفت دینم بر سر زلفین تو تا چه خواهد شد در این سودا سرانجامم هنوز
زاد روز پیشوای بشر و مسیر سیر عقلانی و علمی انسان به سوی خود =خدا امام علی النقی فرخنده باد
سلام
همینطوره که میگید.
به نظر من هم اگه انسان وجود نداشته باشه ، خدائی هم وجود نداره ! منظورم اینه که اگه انسان نبود خدا هم شناخته نمی شد. هرچند نیل دونالد والش در کتابهاش مخصوصا کتاب اخرش که وصل با خدا هست و شما هم اسمشو آوردین همینو سعی داره به ما یاداوری کنه و به قول مترجم کتاب وصل با خدا از نظر نیل دونالد والش دو کلمه خدا و خود میتونند جایگزین هم بشوند یعنی ... خدا = خود ما . که متاسفانه ما ایرانی ها دچار تناقض جدی در این موردیم . هم در طول تاریخ خیلی جلوتر از فیلسوفان مغرب زمین این مطلبو با مفاهیم وحدت در عین کثرت ثابت کردیم و ندای انا الحق منصور حلاجها را قرنها پیش سر دادیم و بالعکس اونو کفر هم دونستیم و حلاجهای زیادی رو هم به دار کشیدیم !
در کل کتاب وصل با خدای نیل دونالد والش رو خیلی بیشتر از کتابهای دیگرش دوست دارم . کمی رو راست تر و به طرز تلخی صریح تره و اون هم به دلیل صادقانه تر بودنش و این فرض که شما با کتابهای قبلی آمادگی این کتاب رو پیدا کردین. او در این کتاب به طرز بی رحمانه ای شما رو از قفس و چهارچوب ذهنی که از کودکی به اون عادت کرده بودین و بخشی از شما شده بود بیرون میکنه و تلخی بیشتر اون اینه که بدون این قفس دوست داشتنی تون تبدیل به یه آدم معلق بین باورهای کودکی و اجدادتون و حقیقت آزار دهنده پیش روتون میشین. و به همین دلیله که خیلی از ما سریع به قفس هامون برمی گردیم و میگیم این کفره و زندگی بدون قفس ناممکنه . به همه پیشنهاد می کنم بخوننش. کتابهای قبلی ایشون مثل گفتگو با خدا مثال این میمونه که به شما بگن تو توانائی پرواز با هواپیمای جت رو داری و خلبان ماهری بودی و الان فراموشی گرفتی و شما خوشت میاد که ازتون تعریف میکنند . اما در کتاب وصل با خدا مثال اینه که بعد از همه اون حرفهای قشنگ و دستورالعملها در خصوص توانائی شما در پرواز بگن الان شما داخل هواپیما هستی و در حال پرواز و شما دچار وحشت میشین و اینو غیر ممکن می دونید . مثل دوستانتون که کفر میدونند.
الهی مارا با نسیم نوازش خود بنواز و بر بالین قلب های شکسته حضور یاب
الهی ما را از نعمت شکسته دلی برخودار گردان ولی از شکستن دلها بازدار
خدایا دل حرم حریم توست با عنایت ویژه ات انرا به خودت اختصاص ده و از اغیار پاک کن
الهی نسیم جانبخش ازادی را بر غنچه های نوشکفته بوستان افرینش ارزانی دار
ای دلدار من به ما توفیق ده گوهر وجود خودمان را از زیر انبوه رنگارنگ و گیج کننده ناخودها در خرابه دنیا پیدا کنیم
ای اصل وجود و ای صرف وجود برما اشنایی و انس با خودت را هدیه فرما
الهی نفایس فنون و طبایع جنون و ودایع رکون و دلایل سکون را به ما بنما
..هر از گاه که نگاه ها در هم گره می خورند و چشم ها چشم انتظار چیزی در دوردست ها می مانند و اهنگ گوش نواز هیچ را فراسوی همه چیز می شنوند و جام می خوشگوار تنهایی و یکتایی را مستانه سر می کشند و بی تامل از دنیا استین می افشانند و پای بر نفس خود بی تزلزل می گذارند و خود بی خویش را باهمه ارزوها و بندها و تعلق ها و خاطره ها خطورات و خواسته ها و داشته ها رقصان و پای کوبان به قربانگاه لا هو الا هو می برند ...به نظر شما چه اتفاقی می افتد ؟ایا اصلا می توان به این پرسش پاسخ داد یا اینکه دیگر نه ازتاک نشان می ماند و نه از تاک نشان٬! و گوید :عدم گردم عدم چون ارغنون گویدم کانا الیه راجعون
| جان بی جمال جانان میل جهان ندارد | هر کس که این ندارد حقا که آن ندارد | |
| با هیچ کس نشانی زان دلستان ندیدم | یا من خبر ندارم یا او نشان ندارد | |
| هر شبنمی در این ره صد بحر آتشین است | دردا که این معما شرح و بیان ندارد | |
| سرمنزل فراغت نتوان ز دست دادن | ای ساروان فروکش کاین ره کران ندارد | |
| چنگ خمیده قامت میخواندت به عشرت | بشنو که پند پیران هیچت زیان ندارد | |
| ای دل طریق رندی از محتسب بیاموز | مست است و در حق او کس این گمان ندارد | |
| احوال گنج قارون کایام داد بر باد | در گوش دل فروخوان تا زر نهان ندارد | |
| گر خود رقیب شمع است اسرار از او بپوشان | کان شوخ سربریده بند زبان ندارد | |
| کس در جهان ندارد یک بنده همچو حافظ | زیرا که چون تو شاهی کس در جهان ندارد |
نشان اهل خدا عاشقی است با خود دار که در مشایخ شهر این نشان نمی بینم
مهربانا راه و رسم مهربانی خردورزانه و افرینش عاشقانه و زندگی عالمانه و مرگ مؤمنانه و ایمان عارفانه فراسوی سودای سود و زیان به ما بیاموز
ای یکتای یگانه بی همتا !نشان بی همتایی ات بر قلوب و نفوس و عقول ما حک فرما
ای جان جهان و ای بود هر نمود ُ خود را بر ما بنمای
الهی پرده های نابخردی و غفلت از جلوی چشمان ما کنار زن
الهی در اقیانوس وحدت و شعور هستی غرقه ام گردان
الهی ان قطره دانش که بخشیدی ز پیش متصل گردان به دریاهای خویش
الهی ارنی الاشیاء کما هی : چیزها را آنچنانکه هستند بر من بنمای .
یک عنصر مهم و در عین حال اساسی در زندگی انسان به ویژه در انواع و اقسام پیوندها و پیمان هایی که با همدیگر برقرار می کنند و به ویژه زبان و نوشتار کوشش برای درک درست پندارها و گفتارها و کردار های یکدیگر است ....درک درست یعنی اینکه دست کم تا انجا که به خود فرد مربوط می شود تفسیر و تاویلی مغایر با انچه نویسنده یا کنشگر از کنش و نوشته اش مدنظر دارد بر ان تحمیل نکنیم . هرچند امروزه در فرایند نقد پست مدرن می گویند :نویسنده و خالق اثر اعم از طبیعی و هنری و صنعتی یا بیرون از متن است و متن را به تعبیر هرمنوتیسین ها خواننده و بیینده تفسیر می کند و البته خود وی نیز با متن تفسیر می شود یا بر اساس برداشت بن فکنان و پساساختارگرایان خالق اثر هرچند برون متنی و حاشیه ای و فرعی است اما می توان او را نیز همراه متن و در پیوند با ان نقد خواند و تفسیر و نقد کرد . به هرحال در هر دو صورت :در جهان امروز کوچکترین کنش و منش و بینشی که از ضمیر ادمی به بیرون می تراود بی درنگ تن به تفسیر و تاویل و برهم کنش و واکنش هایی می دهد که چه بسا گاه کنشگر و نویسنده و گوینده و خالق اثر را دگرگون و/یا پشیمان سازد یا بر عکس بر انگیزه وی برای افرینندگی و کنشگری بیفزاید . االبته میزان تاثیرپذیری افرینش گر از برهم کنش ها و نقد و تفسیر های بیرونی به چند و چون داوری وی در باره این ارزیابی ها و نحوه ادراک او از انها و نیز به تیپ روان شناختی او (درجه برونگرا یا درونگرا بودن وی درجه شهودی /حسی بودن و درجه عقلانی/احساسی بودن )دارد.نیاز به توضیح نیست که افرینشگری در اینجا به فعل ارادی اختیاری انسان اطلاق می گرددو کنش ها و نوشته ها و گفته های قسری و طبعی و غیرارادی و ضروری و اضطراری ادمی را در بر نمی گیرد. هرچند در برخی زمینه ها برخی افرینش گران براساس یک رسالت ماوراء بشری و بدون توجه به قابلیت ها و ظرفیت ها و مخاطب های بیرونی به کنشگری می پردازند و از این نظر همواره یک تنش بین افرینشگر خلاق از یک سو و جامعه و سنت و عرفی که به خوانش و تفسیر و نقد اثر او می پردازد پیدا می شود.
پایداری و انسجام منطقی معرفت نیازمند وجود یک خاستگاه بسیط (فارغ از تناقض)،همگن (از یک جوهر) و با خود اینهمان (پیش خود حاضر) است.دریدا
دریدا می گوید :ای دوستان دوستی وجود ندارد .؛
فکر کردن یعنی دانستن اینکه هنوز آغاز نکرده ایم .
شاید منظور دریدا این باشد که خارج از انچه دوستان نام دوستی بران می نهند و با ان دوستی تعریف می شود چیزی وجود ندارد که با ان اشاره کنیم بگوییم دوستی این است . از همین رو است که گاه ممکن است یک نفر رفتاری انجام دهد که به نظرخودش دوستانه باشد ولی دیگری انرا غیردوستانه تلقی کند. هرچند به نظر ما دوستی همان جوهر پیوند هستی است که عارفان مسلمان نام عشق بران نهاده اند و سروده اند: طفیل هستی عشقند ادمی و پری. و البته در اینجا دوستی مساوق هستی و هستی مساوق حق است. بر این اساس در عالم تضادها دوستی نیز از حقیقت هستی مند خود خارج می شود و براساس متضاد ان یعنی دشمنی تعریف و شناخته می شود . در حالی که در هستی انکه شناسای هستی بخش است و به حقیقت وجود خویش راه یافته و از پوسته عدمی و مجازی ان فراتر رفته است می سراید: عاشقم بر قهر و بر لطفش به جد ای عجب من عاشق این هردو ضد.
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم
انچه از فلسفه برجای می ماند نه ساختن نظریه های عام بلکه فعالیت ساده پرسشگری بنیادین به طور کلی است . انچه ما فلسفه یا ادبیات می نامیم چیزی جز بازی بی پایان نشانه ها و دال ها نیست و یگانه راه رهایی انسان رهاشدن او از این بازی بی سرانجام و در پرانتز نهادن جهان برساخته همین زبان است . و از انجا که در سایر کنش ها و دانش ها نیز ما نشانه ها را به کار می بریم و از همین رو ناخواسته و نااگاهانه در چارچوب اسطوره های خودساخته و دیگرساخته گرفتار می شویم غور بیشتر در این دنیای کثرت ها جزدور شدن از ان وجود بحت و بسیط و ژرف و گرفتار امدن در دیالکتیک بی سرانجام تضادها و دوگانه ها نتیجه ای در بر ندارد و هرگونه کنشگری و دانش ورزی در این پهنه چیزی جز بازی با نشانه ها و نام ها (انما الحیوه الدنیا لعب و لهو )و فرورفتن در بیابان گمراهی و دورشدن از خردورزی و تفکر راستین و زیبا و شوق افرین در پی ندارد. از همین رو است که ژرف نگری و مراقبه همیشگی و یاداوری نسبت به این بازی ای که البته ضرورت گذر از دنیا و رابطه با ان است موجب می شود دچار از خودبیگانگی نشویم . در غیر این صورت بی انکه متوجه باشیم خود- مان یعنی ان فردیت یگانه و بی همتا و سرشار از معنای فی نفسه را در انچه زندگی دنیا می نامیم - و درواقع چیزی جز بازی نشانه ها با اعضاء و جوارح و جوانح و قلب و عقل و عزم ما نیست --گم می کنیم و انگاه :خسروا انفسهم ...فانسیهم انفسهم (جان مان را فراموش می کنیم و در واقع انرا می بازیم ) .
الهی رهااز چند و چون در گوشه ای از بند نون بر شط خون در بحر .....
اکنون که نشان در بی نشانی یافتی و نشان از بی نشانی ُ می توان نشانی اش را گرفت اما این بار دیگر نه نشانی دهنده ای است و نه نشانی گیرنده ای و نه نشانی ...
هر انچه در زندگی در پی ان هستیم نخست و پیش از هر چیز از درون ما می جوشد و پدیده های بیرونی که مورد توجه و مد نظر ما قرار می گیرد در واقع نماد و نمایش امال و ارزوهای فروخفته ما هستند و از همین روست که ممکن است دو نفر از ما در قبال یک پدیده دو نظرگاه بسیار متفاوت و گاه متعارض داشته باشیم . یعنی درون ما تعیین می کند که بیرون چگونه باشد . و داوری های ما بر پایه ادراکات اعتباری ما (یعنی خوشایند و بدایند ما )بنا می گردد . بر این پایه ادراکات حقیقی را مستقل از چند و چون اعتباری است . بکوش که عظمت در نگاه تو باشد .
علت اصلی اندوه همه ما این است که چیزی در درون ما مرده است یا گم شده است یا به محاق
فراموشی رفته است و ما به اشتباه چنین می پنداریم که چیزی را در بیرون خود از دست داده ایم
و به جای رجوع به درون برای بازیافت گمشده مان بیهوده در بیرون تلاش می کنیم
پس : از ان بترسیم که چیزی در درون ما بمیرد ..
الهی بینشی روشن و منشی جوشن و کنشی توسن از بزرگترین موهبت های تو برافریدگان است همه را از ان برخوردار گردان
الهی دلدادگان کویت و جویندگان رویت و مستی زدگان بویت را بر استان نگاهت و دامن وصالت و سرچشمه نگارت راه ده
ای نورچشم عارفان و ای نهایت ارزوی ارزومندان جان ها را لبریز از شوق و وجد و صحو گردان
الهی رقص نور و بسط جود حیرت افزا ترین حلقه از زنجیره نظر بر افریدگان توست
اندوه در زندگی به خاطر رنج های ان نیست بلکه به دلیل نداشتن معنایی برای زندگی است .
نیچه می گوید:اگر چرایی زندگی را در یابیم چگونگی ان اهمیت چندانی نخواهد داشت !!
بر اساس قاعده توکل بر خداوند به همه آفریده هایش اعتماد نمایید اما هیچ انتظاری از هیچ جز او که همه چیز است نداشته باشید . سنریهم ایاتنا فی الافاق و فی انفسهم حتی یتبین لهم انه الحق (ای ان المرئی حق ) . انچه دیده می شود حق است نه آن کاستی ها و نارسائی ها .دیده حق بین حق می بیند نه نارسائی و کاستی و از همین رو عاشق همه پرتوهای حق می شود . عاشقم بر همه عالم که همه عالم ازوست .
چند وقی هست که با خوندن چند کتاب فهمیدم نباید به نتیجه ی کارها اهمیت داد. باید با هنر زندگی کرد نه مهندسی. طوری که در هر لحظه هر چیزی امکان وقوع داشته باشه. و نباید برای خودمون رو درگیر ملاک ها و نقطه های اوج جامعه بکنیم.
زندگی می کنیم تا تجربه کنیم.
روابط به خاطر استفاده از همدیگه نیست. از طریق روابط خودمونو می شناسیم و خودمونو خلق می کنیم.
هر کسی راهی داره و تنها خودش می تونه راهش رو پیدا کنه و هر راهی انحصاریست. و هیچ راهی برتری نداره.
کتاب گفتگو با خدا (با وصل با خدا متفاوته)- نیل دونالد والش
انسان در جستوی معنا- ویکتور فرانکل
خوشبختانه این دو کتاب داخل کتابخانه ی مرکزی دانشگاه هم هست. (یک دانشجوی خردپژوه )
برخی دوستان در گفتگوی مربوط به پرسش های بنیادین مشارکت کردند . از انها سپاسگذارم . هرچند شمار انها اندک بود اما کیفیت بینش و دانش و تجربه نهفته در پاسخ ها مهم است . از سایر دوستان هم می خواهم افکار و اندیشه هایشان را بیان کنند و حتی اگر پرسشی به نظرشان می اید مطرح نمایند و دوستان نظر دهنده می توانند به نظرات دیگران پاسخ دهند و به گسترش گفتگو و تبادل تجربه و دانش کمک نمایند. ادمی اگر در پی چیزی باشد قطعا به ان خواهد رسید بستگی دارد به اینکه غایت ما از حیات چه باشد یا در زندگی به جز غرائز که در طبیعت ماست و میان همه ادم ها مشترک است ایا مجالی برای پی گیری هدفی متعالی تر بیابیم . ازادی یعنی از اد شدن از جغرافیا و تاریخ و جامعه و حتی ازادی از اسارت علت و معلول ها و مهمتر از ان ازاد شدن از چند و چون نفس و خواهش ها و ارزوهایی که همواره ناکامی در براوردن انها باعث می شود زندگی را که به تعبیر سهراب سپهری :ابتنی در حوضچه اکنون است از دست بدهیم و چون همواره به اینده ای که هیچگاه نمی اید چشم می دوزیم یا در حسرت گذشته می سوزیم از انچه ابن سینا ابتهاج الحق بذاته (خدا به ذات خود مبتهج است ) فرموده محروم می شویم . ابن سینا در توصیف شناسای خدا در نمط نهم اشارات می فرماید: . العارف هش بش بسام فکیف لا تکون فانه فرحان بالحق عارف همیشه خندان و شاداب و شادان است پس چرا این گونه نباشد در حالی که او شادان به حق است .
ایا تا کنون مزه ازادی راستین را چشیده اید ؟ ایا تا کنون یک آن به ازادی و ازادگی و زندگی (نه زنده بودن ) اندیشیده اید ؟ ما در پی چه هستیم ؟ ایا اساسا در پی چیزی هستیم یا باید باشیم ؟ سرشت و سرنوشت ما چه پیوندی با همدیگر دارند ؟ ما چگونه در سرشت و سرنوشت یکدیگر تاثیر می گذاریم ؟ آیا هستی فقط یک راز ناشناخته است و بس ؟
گفته اند و درست گفته اند که شکیبایی و بردباری در زمره سپاهیان خرد و دانایی هستند
شکیبایی نگاهبان غنچه های لطیف صدق و بردباری پاسبان گلبرگ های شاداب مهر است
مهربان ایزدا جان ما را میزبان میهمان شکیبایی قرار ده
بار پروردگارا جان ما را در جویبار زلال بردباری شستشو ده
گفته اند و درست گفته اند که شکیبایی و بردباری در زمره سپاهیان خرد و دانایی هستند
شکیبایی نگاهبان غنچه های لطیف صدق و بردباری پاسبان گلبرگ های شاداب مهر است
مهربان ایزدا جان ما را میزبان میهمان شکیبایی قرار ده
بار پروردگارا جان ما را در جویبار زلال بردباری شستشو ده
الهی شب را رمزگشای روزمان قرار ده و روز را راز پوش شب
الهی شب شیدایی و شور و شعور و شیفتگی را بر روز ریا و رنگ و رین چیره فرما
الهی خودت را در کشور وجودمان جایگزین من فرما
لمس هستی و نظر بر شکوه شگفت انگیز بی کرانگی از پس ۷۰ هزار پرده نوری و ظلمانی تااین اندازه مستی فزا و جنون امیز و شورانگیز است ..پس چگونه باشد حال انانکه پرده ها دریده اند و از طور سینا صعود کرده اند و ندای اننی انالله لااله الاانا را شنیده اند و از جام وسقاهم ربهم شرابا طهورا نوشیده اند ...
همه عمر برندارم سر ازاین خمار مستی که هنور من نبودم که تو بر دلم نشستی