خرم انروز کزین منزل ویران بروم راحت جان طلبم وز پی جانان بروم
زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست
در حق ما هر چه گوید جای هیچ اکراه نیست
در طریقت هر چه پیش سالک آید خیر اوست
در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست
تا چه بازی رخ نماید بیدقی خواهیم راند
عرصه شطرنج رندان را مجال شاه نیست
چیست این سقف بلند ساده بسیارنقش
زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست
این چه استغناست یا رب وین چه قادر حکمت است
کاین همه زخم نهان هست و مجال آه نیست
صاحب دیوان ما گویی نمیداند حساب
کاندر این طغرا نشان حسبه لله نیست
هر که خواهد گو بیا و هر چه خواهد گو بگو
کبر و ناز و حاجب و دربان بدین درگاه نیست
بر در میخانه رفتن کار یک رنگان بود
خودفروشان را به کوی می فروشان راه نیست
هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست
ور نه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست
بنده پیر خراباتم که لطفش دایم است
ور نه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست
حافظ ار بر صدر ننشیند ز عالی مشربیست
عاشق دردی کش اندربند مال و جاه نیست
آئینه شو جمال پری طلعتان طلب خانه جاروب کن سپس میهمان طلب
همین اکنون -هر که هستید و در هر سن و زمینه شغلی و تحصیلی مجرد یا متاهل و..- اگر لیوان اب هم در دست دارید زمین بگذارید و این کتاب را-حتی اگر انرا پیش از این خوانده اید- با دقت بخوانید :راز شاد زیستن نوشته :اندرو متیوس /ترجمه مرضیه ملک جمشیدی . به نظر من این کتاب تفسیر و تطبیق و تشریح این ایه است در زندگی روزمره : خدا وضع هیچ گروهی را دگرگون نمی سازد مگر آنکه آنها خودشان را دگرگون سازند .
یک قصه بیش نیست غم عشق و وین عجب کز هر زبان که می شنوم نامکرر است
منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن منم که دیده نیالوده ام به بد دیدن
الهی جان ما را از بد دیدن ازاد کن تادیده بی فروغ ما به پرتو رویت روشن گردد
بزرگان عرصه قران و عرفان و برهان به درستی فرموده اند : که هیچ سپاس و ثنا و ستایشی در عالم جز برای خدا واقع نمی شود و این است تفسیر الحمدلله یعنی حمد و ثنا و ستایش مخصوص الله است ..در واقع آنچه انسان را به ستایش دیگزان وامی دارد دیدن یک کمال وجودی اعم از علمی و عملی و اخلاقی و....در او است یعنی دیدن خدا در او...و اشکار ترین دلیل بر این سخن ان است که رسانه ها انگاه که می خواهند کسی را بالا ببرند می کوشنددر وصف او تا انجا که می توانند مدیحه سرایی نمایندو برعکس در انجا که می خواهند شخصی را حذف کنند او را تخریب شخصیت می کنند یعنی نسبت هایی به او می دهند که سرشت ادمی از انها بیزار است ..
پس هنگامی که انسان شیدای کسی یا چیزی می شود در واقع عاشق خدا و حق شده است چون جنبه یلی الحقی او را دیده است واگر انسان بینش توحیدی پیدا کند در می یابد که چرا قزان می فرماید : ایا نمی بینید که همه انچه در اسمان ها و زمین است ستایش و ثنای خدا می کنند
به جهان خرم از انم که جهان خرم ازوست عاشقم بر همه عالم که همه عالم ازوست
آنگاه که دل ادمی محرم راز حق می شود و فقط ذات حضرت حق بر جان انسان چیره گرددو همه را از دل بیرون کند تا جای او باشد ادمی عاشق خدا می شود و این عشق انچنان پهناور و ژرف است که همه آفریده هایش را در برمی گیرد وبر این پایه دلبستگی ادمی به دیگران هم روشنایی ویژه ای پیدا می کند و از پیوندهای صوری و سطحی و تعارفات و تشریفات بی روح به یک دلبستگی حقیقی راه می یابد تا انجا که می سراید: بنی ادم اعضای یک پیکرند که در آفرینش ز یک گوهرند و بر این پایه عشق ورزی های ادمی بی پایه و زودگذر نخواهد بود بلکه همواره پرتو عشق به مظاهر و مجالی صفات و اسماء حضرت حق است که در طول عشق به او خواهدبودو از همین راه است که رغبت ورزیدن به دانشمندان و خردورزان و صاحبان فضیلت های حقیقی و در رآس انها پیامبران و امامان و بیزاری از شرک و و خردستیزی و بی ادبی و ....نشانه ان است که دل ادمی حرم خدا است و چنین روحی همواره عاشق دانش و اندیشه و مهرورزی و ازخودگذشتگی و همه والایش های انسانی و در یک کلمه انسانیت است ...
عکس روی تو چو در آینه جام افتاد
عارف از خنده می در طمع خام افتاد
حسن روی تو به یک جلوه که در آینه کرد
این همه نقش در آیینه اوهام افتاد
این همه عکس می و نقش نگارین که نمود
یک فروغ رخ ساقیست که در جام افتاد
غیرت عشق زبان همه خاصان ببرید
کز کجا سر غمش در دهن عام افتاد
من ز مسجد به خرابات نه به خود افتادم
اینم از عهد ازل حاصل فرجام افتاد
چه کند کز پی دوران نرود چون پرگار
هر که در دایره گردش ایام افتاد
در خم زلف تو آویخت دل از چاه زنخ
آه کز چاه برون آمد و در دام افتاد
آن شد ای خواجه که در صومعه بازم بینی
کار ما با رخ ساقی و لب جام افتاد
زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت
کان که شد کشته او نیک سرانجام افتاد
هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است
این گدا بین که چه شایسته انعام افتاد
صوفیان جمله حریفند و نظرباز ولی
زین میان حافظ دلسوخته بدنام افتاد
همه عالم به یکبار از دل تنگ برون کردیم تا جای تو باشد
ای ساقی جان پر کن، آن ساغر پیشیـن را آن راهــــــزن دل را، آن راهـبـــــر دیـــــــن را
زان مـی که ز دل خیـزد، با روح درآمیـــــزد مخمور کند جوشش، هر چشم خدا بیــــن را
آن باده انـگــــوری مـر امّـت عـیســـــی را و ایـــن بـاده منصوری مــــر امّت یاسیـــــن را
خُمهاست از آن باده، خُمهاست از این باده تا نشکنی آن خُم را، هرگز نچشی ایـن را
آن باده به جز یک دَم، دل را نکنـد بیغــــم هرگز نَکشـــد غم را، هرگز نَـکنـد کیـــــن را
یک قطره از این ســـاغر، کار تو کند چون زر جانم بـه فـــــدا بـادا، ایـن ساغـــــر زریـن را
آیا واژه هایی مانند شکست و سایر واژه های سلبی یک برچسب نیستند که ذهن ما بر یک رخداد می نهد ؟ و می خواهد با این برچسب خود را از کوشش و پیمان و وجدان رها سازد .
پس مهم ان است که ما می رویم ..گر نروم نیستم ...او همه جا هست و همه اوست و ما که هیچ هستیم چه فرقی می کند که چه شود اگر او را بیابیم این برچسب ها به کلی پوچ می شوند و انسان در هر وضع وعصر محو جمال او می گردد که در قالب های رخدادها تجلی می کنند ولی ما با پوشش های همین نام ها پرده ای بر جمال یار می اندازیم و خود رااز اهنگ دلنشین و پیام اهورایی اش محروم می سازیم ..و این نام سازی ها و برسازی ها را انقدر ادامه می دهیم که سراسر ذهن ما انباری از داوری ها و برچسب ها می گردد و جایی برای ادراک و یافتن زیبایی نمی ماند و بدین سان توانش اندیشیدن و خردورزی به صفر می گراید چون انبار دهن انبان پیش داوری و برچسب است و رمق و تحرک ازو ستانده شده است
خدا می فرماید من تو را برای خودم آفریدم.
خدا ما را برای خودش افریده نه برای سنگ و چوب و تاریخ و جغرافیا و هوا و زمین ..
و همه اینها را برای انسان افریده است .
دلا راه تو پر خار و خسک بی گذرگاه تو بر اوج فلک بی
تاتوانی پوست از تن براور تا که بارت کمترک بی
یک آزمایش: بیایید به مدت ۲۴ ساعت هیچ پندار یا گفتار یا رفتار منفی /سلبی نداشته باشیم
و حتی شنیده های منفی وسلبی را از ذهن بیرون بریزیم و نقل نکنیم و بلکه با شوق در پی نکته های مثبت باشیم و حتی از سیاه ترین برگه یک نکته حتی به اندازه یک اپسیلون سفید بیابیم و انرا بزرگ کنیم ....تا همه ان برگه سیاه را بپوشاند و چنان بدرخشد که دیگر جایی برای تاریکی باقی نماند ....همه تاریکی ها را روشنایی ببینید و تفسیر کنید ..ما رایت الاجمیلا .
و همه کوچک ها را بزرگ و بزرگ ها را کوچک و غلیظ ها را رقیق و سنگین ها را سبک و ....
.....................
ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم جامه کس سیه و دلق خود ازرق نکنیم
عیب درویش و توانگر به کم وبیش بد است کاربد مصلحت آن است که مطلق نکنیم
هر پیامی یک پیامدی دارد ولی چگونگی این پیامد را چگونگی دریافت پیام از سوی پیام گیر تعیین می کند .
زخود ببر زغیر بریدن چه فایده تن پاره ساز جامه دریدن چه فایده
فیض روح القدس ار باز مدد فرماید دیگران هم بکنند آنچه مسیحا می کرد !!!!!!!!!
آیا شک دارید ؟ یا ....
مطمئن باشید . اری !!عزیران بیایید با استمداد از فیض بیکران و بی حد و مرز و بی قید و شرط الهی و اتصال به اقیانوس الطاف حق زنده شویم به و آگاه و انگاه خواهیم دانست که چه بیهوده خود را درگیر کرده ایم ...و گوهر نفیس نفس و روح الهی را در چارتوی زندان ها و تارهای عنکبوتی که لحظه به لحظه برگرداگرد خود می تنیم در بند کرده ایم و خیال می کنیم زندگی و حیات همین است . اری بیایید ازاد شویم . و مولانا فرمود : مؤمنان را زانبیا آزادی است . ازادی را از نبی و ولی بیاموزید و اگر این ازادی را تجربه کنید انگاه به ان فیض راه خواهید یافت . لحظه ای درنگ نکنید فقط یک تصمیم و یک قصد و دیگر هیچ چرا که خدا فرمود :قصدک الی وصلک الی . همینکه قصد مرا کردید به وصل من نائل شده اید . امتحان کنید . گر گدا کاهل بود تقصیر صاحبخانه نیست .
چگونه و از کجا و چرا آغاز می کنیم ؟ به کجا وچگونه و چرا می رویم ؟
شدن یا بودن ؟ و اکنون در کجا ایستاده ایم ؟ در کجای جغرافیای زبان و ذهن و عین هستی هستیم ؟
دی گفت طبیب از سر حسرت چو مرا دید هیهات که رنج تو زقانون شفا رفت
احرام چه بندیم چون ان قبله نه اینجاست در سعی چه کوشیم که از مروه صفا رفت
......
از خدا خواهیم توفیق ادب بی ادب محروم ماند از لطف رب
العلم یحرسک و انت تحرس المال . دانش تو را نگه می دارد و تو مال را نگه می داری
کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد
یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد
جام می و خون دل هر یک به کسی دادند
در دایره ی قسمت اوضاع چنین باشد
در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود
که آن شاهد بازاری و این پرده نشین باشد(لسان الغیب)
به اندازه بود باید نمود خسارت نبرد انکه ننمود و بود (سعدی)
انچه اصل و اساس است بودن است نه نمودن.
نمودن فرع بر بودن است . بودن امر فی نفسه است و فاعلیت فاعل در ان بی نیاز از قابلیت قابل است . اما نمودن برایند فاعلیت فاعل و قابلیت قابل است . و از همین راه است که امام جواد فرمود : القصد الی الله تعالی بالقلوب ابلغ من اتعاب الجوارح بالاعمال . آهنگ خدا کردن با قلب یعنی مرکز عزم و اراده(بود) رساناتر است از به رنج افکندن اعضای ظاهری با افعال ظاهری (نمود)
روزها گر رفت گو رو باک نیست توبمان ای که چون تو پاک نیست .
پس اگر اندیشه مان را صاف کنیم و همچون اینه بی سو و بی الایش و در تسلیم محض جلوی خورشید حقیقت بگیریم خود بخود بودراستین ما را بازتاب خواهد داد .بودی که عین اوست و لا هو الاهو.
چرا گاه برخی از ما درپی ان برمی آییم که پندار یا گفتار یا کرداری را برای خود یا دیگران وارونه جلوه دهیم ؟ پاسخ : نادانی و /یا ناآگاهی از دانش . یعنی هنگامی که ناگزیر می شویم در باره یک موضوع موضع بگیریم :در پندار یا گفتار یا کردار و از سوی دیگر علم به واقع نداریم نه بر اساس ترجیح عقلائی و منطقی بلکه بر پایه وهم و خیال و احساس لحظه ای خود موضع می گیریم .
چه بسا برخی تصمیمات ما در شرایط ضرورت و اضطرار و اکراه خودخواسته اتخاذ می شوند و ما باشتاب از میزان کنش های ارادی و اختیاری خود می کاهیم و مجال اندیشیدن را از خود سلب می کنیم ..
یک نکته طلایی : راه سوم : توقف و عدم موضع گیری بر پایه گمان /وهم/خیال/تلقین/
و به تاخیر انداختن . و از همین رو است که فرموده اند: فی التانی السلامه و فی العجله ندامه : در شتاب پشیمانی است ودر آهستگی سلامت است .