با سپاس از پرنیان که با کامنت دلربا و فرح انگیز خویش الهام بخش این پست شدند:
| گفتم: «غم تو دارم» گفتا :«غمت سر آید» | گفتم: که «ماه من شو» گفتا: «اگر برآید» | |
| گفتم: «ز مهرورزان رسم وفا بیاموز» | گفتا: «ز خوبرویان این کار کمتر آید» | |
| گفتم: که «بر خیالت راه نظر ببندم» | گفتا: «که شب رو است او از راه دیگر آید» | |
| گفتم: که «بوی زلفت گمراه عالمم کرد» | گفتا: «اگر بدانی هم اوت رهبر آید» | |
| گفتم: «خوشا هوایی کز باد صبح خیزد» | گفتا: «خُنُک نسیمی کز کوی دلبر آید» | |
| گفتم: که «نوش لعلت ما را به آرزو کشت» | گفتا: «تو بندگی کن؛ کو بنده پرور آید» | |
| گفتم: «دل رحیمت کی عزم صلح دارد؟» | گفتا: «مگوی با کس تا وقت آن درآید» | |
| گفتم: «زمان عشرت دیدی که چون سر آمد؟» | گفتا: «خموش حافظ! کاین غصه هم سر آید» |
گفتــم غــم تـو دارم ، گفتــا غمت سـر آیـد
گفتــم کـه مـاه من شو ، گفتــا اگــر بـرآیـد
گفتــم ز مـهــرورزان ، رســم وفــا بیــامــوز
گفتــــا ز خـوبرویـان ، ایـن کــار کـمـتــر آیـد
گفتــم کـه بوی زلفت* ، گمــراه عالمم کـرد
گفتــــا اگــر بــدانــی ، هــم اوت رهبـر آیـد
گفتــم کــه بــر خیـالـت ، راه نـظــر ببنــدم
گفتــــا کـه شب رو است او از راه دیگر آید
گفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد
گفتا خموش حافظ،کاین غصه هم سر آید
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
*روز اول رفت دینم بر سر زلفین تو تا چه خواهد شد در این سودا سرانجامم هنوز
دردم نهفته به ز طبیبان مدعی باشد که از خزانه ی غیبم دوا کنند
سلامم نه علیکم
نه سپیدم نه سیاهم
نه چنانم که تو گویی
نه چنینم که تو خوانی
و نه آنگونه که گفتند و شنیدی
نه سمائم نه زمینم
نه به زنجیر کسی بسته ام و بردۀ دینم
نه سرابم
نه برای دل تنهایی تو جام شرابم
نه گرفتار و اسیرم
نه حقیرم
نه فرستادۀ پیرم
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم نه بهشتم
چُنین است سرشتم
این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم ...
گر به این نقطه رسیدی
به تو سر بسته و در پرده بگویــم
تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را
آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـی
خودِ تو جان جهانی
گر نهانـی و عیانـی
تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی
تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی
تو خود اسرار نهانی
تو خود باغ بهشتی
تو بخود آمده از فلسفۀ چون و چرایی
به تو سوگند
که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی
نه که جُزئی
نه که چون آب در اندام سَبوئی
تو خود اویی بخود آی
تا در خانه متروکۀ هرکس ننشـــینی و
بجز روشنــی شعشـعۀ پرتـو خود هیچ نبـینـی
و گلِ وصل بـچیـنی
از عارفی پرسیدند توحید چیست ؟ پاسخ داد: تصحیح الخیال . درست کردن اوهام و تخیلات.
از دیگری پرسید ند : توحید چیست ؟ پاسخ داد: التوحید اسقاط الاضافات . ساقط کردن اضافات.
آرزو
در فغانم از دل دیر آشنای خویشتن
خو گرفتم همچو نی با نالههای خویشتن
جز غم و دردی که دارد دوستی ها با دلم
یار دلسوزی ندیدم در سرای خویشتن
من کی ام؟ دیوانهای کز جان خریدار غم است
راحتی را مرگ میداند برای خویشتن
شمع بزم دوستانم، زنده ام از سوختن
در ورای روشنی بینم فنای خویشتن
آن حبابم کز حیات خویش دل برکندهام
زانکه خود بر آب میبینم بنای خویشتن
غنچه ی پژمردهای هستم که از کف دادهام
در بهار زندگی عطر و صفای خویشتن
آرزوهای جوانی همچو گل بر باد رفت
آرزوی مرگ دارم , از خدای خویشتن
همدمی دلسوز نبود این مهستی را چو شمع
خود بباید اشک ریزد, در عزای خویشتن
طاعت ار دست نیاید گنهی باید کرد در دل دوست به هر حیله رهی باید کرد
وحشت زده ام
از برگ های مرده،
از چمن زارهایِ
پر از شبنم.
خواهم خفت.
اگر بیدارم نکنی،
قلب سردم را کنار تو بر جا خواهم گذاشت.
"آن صدا
در دوردست چیست؟"
"عشق،
باد در میان شیشه های پنجره،
عشق من!"
جواهرات سپیده دم را
دور تا دور گردنت گذاشتم.
چرا در این راه
رهایم می کنی؟
اگر خیلی دور شوی
پرنده ام می گرید،
و باغ انگورِ سبز
شراب نمی دهد.
"آن صدا
در دوردست چیست؟"
"عشق،
باد در میان شیشه های پنجره،
عشق من!"
هرگز نخواهی فهمید
که چه قدر
به تو عشق می ورزیدم،
ابوالهولِ برفی،
در آن سپیده دمان
که باران به شدت می بارید
و آشیانه بر شاخه ی خشک
از هم می پاشید.
"آن صدا
در دوردست چیست؟"
"عشق،
باد در میان شیشه های پنجره،
عشق من!"
ای مرغ سحر عشق ز پروانه (=مادر) بیاموز کان سوخته را جان شد و آواز نیامد
و اگر مى خواهى درباره عیسى علیه السّلام بگو که سنگ را
بالش سر قرار مى داد، و جامه زبر و خشن مى پوشید، و غذاى غیرلذیذ مى خورد. نان خورشش
گرسنگى، و چراغ شب تارش ماه، و سرپناهش در زمستان مشرق و
مغرب زمین، و میوه و سبزى اش گیاهى بود که زمین براى چهارپایان مى رویانید. نه زنى داشت که او رافریفته خود کند، نه فرزندى که او را نگران سازد ، نه ثروتى که او را از آخرت بازدارد،
و نه طمعى که او را به خوارى اندازد. مرکب او دو پایش، و خدمتکارش دو دستش بود.
..بهترین چیز نگاهی است که از حادثه ی عشق تر است . (سهراب سپهری).
زبان شعر زبان رمزی و نمادین است . از همین رو در وضعی که شاعر نمی تواند دریافت ها و دیدگاه های خود را به دلایل گوناگون بی واسطه و روشن و اشکار بیان نماید به شعر روی می اورد و برای دریافت منظور واقعی شاعر باید شعر او را رمزگشایی کرد. و در این فرایند رمزگشایی پیدایش برداشت های گوناگون یک امر طبیعی است . کتاب شاعران در زمانه ی عسرت نوشته اقای دکتر داوری اردکانی را مطالعه فرمایید.
سلام به تو یار قدیمی منم همون هوادار قدیمی
هنوز همون خراباتی و مستم ولی بی تو سبوی می شکستم
همه تشنه لبیم ساقی کجایی گرفتار شبیم ساقی کجایی
اگه سبو شکست عمر تو باقی که اعتبار می تویی تو ساقی
همه به جرم مستی سردار ملامت میمیریم و میخونیم سرساقی سلامت
یه روزی گله کردم من از عالم مستی تو هم به دل گرفتی دل ما رو شکستی
سبوی ما شکسته در میکده بسته امید همه ی ما به همت تو بسته
به همت تو ساقی تو که گره گشایی تو که ذات وفایی همیشه یار مایی
میگن مستی گناهه به انگشت ملامت باید مستا رو حد زد به شلاق ندامت
شاد آمدی شاد آمدی ناگه ز در باز آمدی
عشق زنده در روان و در بصر
هر دمی باشد ز غنچه تازه تر
عشق آن زنده گزین، کو باقی است
کز شراب جان فزایت ساقی است
عشق آن بگزین که جمله انبیاء
یافتند از عشق او کار و کیا
تو مگو:«ما را بدان شه بار نیست»
با کریمان کارها دشوار نیست
معنای حقیقی واژه ی تنهایی ان است که گوهر نهفته ی جان و اندیشه انسان برای پیرامونیان درک ناپذیر و وصف ناپذیر گردد و هرکسی اعم از دوست و غیردوست و موافق و مخالف از ظن خود یار انسان شود . به تعبیر مولانا ؛ مردم اندر حسرت فهم درست ..و به امام به این جهت غریب می گویند که واقعیت و حقیقت ملکوت و جبروت جان و جهان امام معصوم برای مردم دنیا فهم ناپذیر است زیرا کودکان نابالغی را ماننده اند که اندیشه و جان و خرد انها بلوغ و تکامل جوهری لازم برای فهم و راه یابی به ژرفای سخن و جامعیت جهان بینی امام را نیافته است. و هنگامی که انسان تنها و تنها یک نفر دوستو همراه و همنشین داشته باشد که به طور کامل به ژرفای بینش و شناخت و جهان بینی انسان اشراف داشته باشد و بلکه خود او ناقل ان معانی و مضامین به درون جان انسان باشد به خوبی می توان دریافت که از دست دادن او تا چه اندازه برای ادمی خانمان برانداز و جانکاه است زیرا تمام دنیا را هم که جستجو کند دیگر مثال و نمونه او را نمی یابد و تنها باید سر در چاه کند و با ذات حق در قلب خود نجوا نماید و این نیز تنها در توان و امکان اولیاء کمل خداوند است . و ما بیچارگان خفته در امال و امانی و دور از توحید حقانی ناگزیر از ژرفای جان می سراییم : بی همگان به سر شود بی تو به سر نمی شود داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی شود ...بی تو نه زندگی خوشم بی تو نه مردگی خوشم سر زغم تو چون کشم بی تو به سر نمی شود. آری : در این حالت حتی گفتن اینکه من تنها هستم و غریب نیز نه تنها دردی را دوا نمی کند بلکه برداشت روان شناختی دوستان از این سخن بر تنهایی انسان می افزاید و خود شاهدی اشکار بر این مدعا می گردد و انسان را تنهاتر می کند ....زیرا فقط کسی می تواند ان تنهایی را جبران کند که به واقع در ژرفای جان خود از نام و ننگ و اسم و رسم و همه تعلقات دنیا به راستی و نه در شعار گذشته باشد و خیلی اسان و بی چون و چرا و بی سودای سود و زیان و از سر شوق و طوع و رغبت نه از سر اکراه و رودربایستی مردانانه و جانانه بر نفس خویش گام گذارد و از پل نفس بگذرد و دغدغه ویرانی ان پل را نیز از ذهن و ضمیر بیرون رانده باشد ... همچنان که مادر و مراد ما مثال راستین و اشکار چنین انسانی بودند ....رزقناالله و ایاکم ...
حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو
و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو
هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن
وآنگه بیا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو
رو سینه را چون سینهها هفت آب شو از کینهها
وآنگه شراب عشق را پیمانه شو پیمانه شو
باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی
گر سوی مستان میروی مستانه شو مستانه شو
آن گوشوار شاهدان هم صحبت عارض شده
آن گوش و عارض بایدت دردانه شو دردانه شو
چون جان تو شد در هوا ز افسانه شیرین ما
فانی شو و چون عاشقان افسانه شو افسانه شو
تو لیله القبری برو تا لیله القدری شوی
چون قدر مر ارواح را کاشانه شو کاشانه شو
اندیشهات جایی رود وآنگه تو را آن جا کشد
ز اندیشه بگذر چون قضا پیشانه شو پیشانه شو
قفلی بود میل و هوا بنهاده بر دلهای ما
مفتاح شو مفتاح را دندانه شو دندانه شو
بنواخت نور مصطفی آن استن حنانه را
کمتر ز چوبی نیستی حنانه شو حنانه شو
گوید سلیمان مر تو را بشنو لسان الطیر را
دامی و مرغ از تو رمد رو لانه شو رو لانه شو
گر چهره بنماید صنم پر شو از او چون آینه
ور زلف بگشاید صنم رو شانه شو رو شانه شو
تا کی دوشاخه چون رخی تا کی چو بیذق کم تکی
تا کی چو فرزین کژ روی فرزانه شو فرزانه شو
شکرانه دادی عشق را از تحفهها و مالها
هل مال را خود را بده شکرانه شو شکرانه شو
یک مدتی ارکان بدی یک مدتی حیوان بدی
یک مدتی چون جان شدی جانانه شو جانانه شو
ای ناطقه بر بام و در تا کی روی در خانه پر
نطق زبان را ترک کن بیچانه شو بیچانه شو
یک عارف می فرماید: العشق کامن ککمون النار فی الحجر ان قدحته فاوری و ان ترکته فتواری ..
عشق نهفته است مانند نهفتگی آتش در سنگ(آتش زنه )اگر به ان یورش اوری و مشتاقانه در ان کنکاش نمایی انگاه شعله ور می گردد و اگر انرا وانهی متواری می گردد ..
حذف عشق از صحنه زندگی و تبدیل کردن ان به عشق رمانتیک و بردن ان به حوزه خصوصی و فروکاستن ان به جزئی خصوصی از تعامل انسان ها یعنی رابطه جنسیتی و جنسی و حذف ان از حوزه کار و درس و سیاست و اقتصادو فرهنگ و اموزش و بهداشت و بازار و سایر گونه های برهم کنش انسانی به یک نوع تجزیه و تکثیر و بالمال تکاثر وجودی می انجامد و انسان را از زندگی توحیدی دور می کند . و در واقع مهمترین و بنیادی ترین پیامد بحران زای مدرنیته و نظام صنعتی ، همین تبدیل شدن زندگی به عرصه بازار بی روح اقتصاد و سیاست و صنعت فرهنگ است ...دانش تکنولوژیک (به جز در گونه های والایش یافته و سویه های والای ان که به کنکاش و تامل در فلسفه تکنیک و تذکر به روح تکنیک می انجامد مانند فیزیک نظری و...) فاقد روح حکمت امیز و انسانی است .
برای پرکردن خلا و کمبود ناشی از این گونه سبک زندگی امرزوی در سپهر مدرنیته که به تعبیر برخی فلاسفه تجلی اسم نفس است به انواع و اقسام سرگرمی ها و رسانه ها یی روی می اورد تا از طریق ایجاد واقعیت مجازی در ارتباطات تکنیکی و صنعتی در صنعت فوتبال و ...عشق و شور از دست رفته را در قالب فراورده های گوناگون رسانه ای و فرهنگی و ...بازتولید کند تا شاید عطش دوری از وجود که همان اتصال و پیوند عاشقانه با هستی است را با سرگرمی های گذرا فرونشاند ....ولی دریغ که جز سرابی بیش نمی یابد و نمی پاید و بزنگاه رشد سرسام اور انواع اعتیادهای عجیب به مواد مخدر صنعتی و سنتی و سهمگین تر از ان اعتیادهای روان شناسی به رسانه ها و فضای مجازی و موبایل و ..سرگشتگی و بن بست های منجر به شیوع اندیشه خودکشی یا دیگرکشی (اعم از خود کشی یا دیگر کشی فیزیکی یا عاطفی یا ذهنی که به تعمیق نفرت و حسادت و ترس مرضی یا شیفتگی بیمارگونه ،خودبزرگ بینی یا خودکم بینی ...می انجامد) از مهمترین نتایج و اسیب های حذف عشق و شور و شعور از کالبد زندگی است.
روح بزرگ و بیکران الهی که در استانه افرینش ادمی در کالبد او دمیده می شود بسیار فراتر از ظرفیت دنیا است (که فرمود :الدنیا سجن المؤمن ) و عشق ورزی بی مرز و ایمان به خدای بیکران و نتایج ان در رفتار ادمی یعنی ایثار و بخشش و فداکاری و عبور از خواهش های بسیار حقیر نفسانی یگانه شاهراه بهروزی و استغنای حقیقی نفس انسان است که صد البته با راهی که مدرنیته و برنامه ریزی صنعتی به ویژه از نوع توسعه نیافتۀ ان پیش روی انسان می نهد شاید در تناقض و دست کم در تنافر باشد. دلیل روشن بر این مدعا ان است که مبنای برنامه ریزی تکنیکی در فضای مدرن پاسخ به خواهش های فرودین نفسانی انسان است نه عبور از نفس برای رشد و تکامل و دقیقا به همین دلیل است که امروز با بحران های بغرنج زیست محیطی در اثر توسعه افسارگسیخته پاسخگویی به حرص و طمع نفس حیوانی و طبیعی انسان روبرو هستیم . در این فضای خشونت و خشم جای صلح و. دوستی را در فضای روابط انسانی می گیرد و هزینه های هنگفتی صرف ترویج و توسعه سازمان هایی می گردد که مظهر اسم قهار و جبار خداوند هستند و به تزریق و ترویج ترس و ارعاب و خشم و خشونت و خون در سطوح گوناگون اجتماع و تئوریزه کردن خشونت و دروغ به جای صلح و صدق و صفا می پردازند. و و راه برون رفت از این دور باطلُ احیای عشق و شعور باطنی انسان و گوهر متافیزیکی و انتولوژیک او و در یک سخنُ معنوی سازی و انسانی سازی حوزه های گوناگون زندگی روزمره است تا روح خدایی انسان به زندگی بی روح او بازگردد.
| قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود | ور نه هیچ از دل بیرحم تو تقصیر نبود | |
| یا رب آیینه ی حسن تو چه جوهر دارد | که در او آه مرا قوت تاثیر نبود | |
| سر ز حسرت به در میکدهها برکردم | چون شناسای تو در صومعه یک پیر نبود | |
| من دیوانه چو زلف تو رها میکردم | هیچ لایق ترم از حلقه زنجیر نبود | |
| نازنینتر ز قدت در چمن حسن نرست | خوشتر از نقش تو در عالم تصویر نبود | |
| تا مگر همچو صبا باز به زلف تو رسم | حاصلم دوش بجز ناله شبگیر نبود | |
| آن کشیدم ز تو ای آتش هجران که چو شمع | جز فنای خودم از دست تو تدبیر نبود | |
| آیتی بود ز عذاب انده حافظ بی تو | که بر هیچ کسش حاجت تفسیر نبود |
بی همگان به سر شود بیتو به سر نمیشود
داغ تو دارد این دلم جای دگر نمیشود
دیده عقل مست تو چرخه چرخ پست تو
گوش طرب به دست تو بیتو به سر نمیشود
جان ز تو جوش میکند دل ز تو نوش میکند
عقل خروش میکند بیتو به سر نمیشود
خمر من و خمار من باغ من و بهار من
خواب من و قرار من بیتو به سر نمیشود
جاه و جلال من تویی ملکت و مال من تویی
آب زلال من تویی بیتو به سر نمیشود
گاه سوی وفا روی گاه سوی جفا روی
آن منی کجا روی بیتو به سر نمیشود
دل بنهند برکنی توبه کنند بشکنی
این همه خود تو میکنی بیتو به سر نمیشود
بی تو اگر به سر شدی زیر جهان زبر شدی
باغ ارم سقر شدی بیتو به سر نمیشود
گر تو سری قدم شوم ور تو کفی علم شوم
ور بروی عدم شوم بیتو به سر نمیشود
خواب مرا ببستهای نقش مرا بشستهای
وز همهام گسستهای بیتو به سر نمیشود
گر تو نباشی یار من گشت خراب کار من
مونس و غمگسار من بیتو به سر نمیشود
بی تو نه زندگی خوشم بیتو نه مردگی خوشم
سر ز غم تو چون کشم بیتو به سر نمیشود
هر چه بگویم ای سند نیست جدا ز نیک و بد
هم تو بگو به لطف خود بیتو به سر نمیشود
الهی حقیقت مادر را در جان ما طالع گردان
الهی جان ما را همواره از عشق مادرانه و شور و شعور مادری برخوردار و سرشار بدار
الهی به ما توفیق ده در کار بسیار خطیر و دشوار حفظ و صیانت و ترویج میراث معنوی مادر کامیاب و از الطاف ویژه ات برخوردار باشیم
الهی چراغ نفس مادر را همچنان در جان ما پرنور و پرحرارت نگه دار
حضرت علی فرمود : ثمره العلم العبودیه . یعنی میوه و نتیجه دانش بندگی است .
اساسا هدف دانش و خردورزی خروج از اندیشه شخصی و تنشی و سطحی و ابتدائی و تصمیم گیری و داوری برامده از غرایز و خشم و غضب و طمع و شتاب و ورود به مدار منطق و محبت و عشق و صبر و عقل و استقامت است . در یک کلمه : گسستن از هویت های اعتباریه و گذر از عناوین و تیترها و مدال ها و مدح و ذم های گمراه کننده و ظواهر و مظهر فریبنده و ورود در باغستان حق الیقین بی مرز و بیکران و بیرنگ و بی شک و بی گمان و تمکن در معدن نشاط و ابتهاج یگانه شاهراه سعادت حقیقیه و ماندگار است . تنها یک چیز جاودانه است و ان عشق شکوفا شده در بوستان جان ادمی است و باید مراقب بود که شیاطین درون و برون همواره در کمین هستند تا کوس هل ادلک علی شجره الخلد براورند و از روزنه های ویژه نفس پرستی و خرافه پرستی زیرکانه بر این باغستان عشق که حرم امن الهی است شبیخون زنند و انسان را از همنشینی انسان با خدا و اولیاء او محروم سازند .
علم فقط یک سیسستم رسمی نیست، بلکه یک زندگی هم هست و شور این زندگی محتاج خیلی ملزومات سیاسی وفرهنگی واجتماعی وفکری وعقلانی در سطح ملی وبین المللی است. معیار پیشرفت در تولید علم تنها رشد «دوپینگ وار» و صوری در تعداد مقالات «آی آس آی» آن هم در برخی رشته ها نیست ، بلکه به توسعۀ عمیق وهمه جانبۀ ریشه ها وفرایندها وفضاهای آزاد وپر جنب وجوش و مستقل ودرونزای علمی در جامعه است. تا ریشه در آب است امید ثمری هست. اگر نهادهای علمی مستقل رشد نکنند ، اگر آموزش وپرورش ما فرصت خلاقیت ندهد و نتواند فرزندان ما را اهل پرسش گری ونقادی و دوستدار دانایی تربیت بکند ، اگر کثرت گرایی و تضارب آرا و جریان آزاد مبادلات فکری وعلمی در کار نباشد ، توسعۀ علمی پایدار وبادوامی نخواهیم داشت.بر گرفته از : http://farasatkhah.blogsky.com/
بهار بود و تو بودی و عشق و امید..تو رفتی بهار هم رفت و هرچه بود گذشت...
؛من؛وجود ندارد و هنگامی که من وجود نداشت دیگر سخن گفتن از کاستی ها و فزونی هایش ُکامروایی ها و ناکامی هایش فراز و فرودهایش خواسته هاو داشته ها و حسرت ها و بیم و امیدهایش و گذشته و اینده اش و تدبیر هایش و ضعف ها و قوت هایش و صواب و گناهش و در د و درمان و وصل و هجزان ... هم سالبه به انتفای موضوع است این من ها و این مالکیت ها و تعلق ها گذرا هستند و فقط حق ثابت است و مانا و از همین روی فرمود: یثبت الله الذین امنوا بالقول الثابت فی الدنیا و الاخره ..خدا قلوب باورمندان را به قول ثابت در دنیا و عقبی تثبیت می کند ....
و از همین روی فرمود : و تبتل الیه تبتیلا ..و فروا الی الله ... و ما عنکم ینفد و ما عندالله باق
همین من سرچشمه همه ناارامی ها و تنگ نظری ها و ستیزه ها و خودکم بینی ها و خودبزرگ بینی ها و نادانی ها و غفلت ها و افسادها و لغزش ها و ناهمسویی ها و ناگواری ها و تلخکامی ها و ناخرسندی ها و...
از جمادی مردم و نامی شدم وز نما مردم به حیوان برزدم
مردم از حیوانی و آدم شدم پس چه ترسم کی ز مردن کم شدم
حملهی دیگر بمیرم از بشر تا بر آرم از ملایک پر و سر
وز ملک هم بایدم جستن ز جو کل شیء هالک الا وجهه
بار دیگر از ملک قربان شوم آنچ اندر وهم ناید آن شوم
پس عدم گردم عدم چون ارغنون گویدم که انا الیه راجعون
| تضمین سعادت ابدی در عمل به نصایح امام صادق به امام کاظم علیهما السلام |
| تضمین سعادت ابدی در عمل به نصایح امام صادق به امام کاظم علیهما السلام |
اى نور چشم، پسرم، وصیّت مرا به خاطرت بسپار، تا به سعادت زندگى کنى و به شهادت بمیرى!
اى نور چشم، پسرم، هر کس قناعت ورزد به آنچه براى او معیّن شده است بى نیاز مىگردد، و هر کس چشمان خود را بدوزد به آنچه در دست دگرى است از فقر و مسکنت مىمیرد. و هر کس راضى نباشد به آنچه خداوند براى وى مقدّر نموده است خداوند را در حکمش متَّهم داشته است. و هر کس لغزش خودش را کوچک بشمارد لغزش غیرش را بزرگ مىشمارد.
اى نور چشم، پسرم، هر کس که پرده عصمت غیر را بدرد زشتیهاى خانه او دریده خواهد شد. و هر کس شمشیر ستم را از غلاف بکشد خودش به آن کشته مىگردد. و هر کس براى برادرش چاهى بکند خودش در آن سقوط مىنماید. و هر کس با سفیهان همکلام گردد حقیر مىشود. و هر کس با علماء بیامیزد صاحب وقار مىشود. و هر کس داخل شود در محلهاى زشت متَّهم مىگردد.
اى نور چشم، پسرکم، همیشه حق را بگو، به نفع تو باشد و یا به ضررت. و از نمّامى و سخن چینى بپرهیز، چرا که در دلهاى مردان تخم کینه مىکارد.
اى نور چشم، پسرکم، اگر جود کردن را خواستارى به معدنهاى جود روى آور!»منبع : امام شناسى ج 16 و 17 ص 506
یک چند به کودکی به استاد شدیم یک چند ز استادی خود شادشدیم
پایان سخن نگر که ما را چه رسید از خاک برامدیم و بر باد /خاک شدیم