در طریقت هرچه پیش سالک آید خیر اوست در صراط المستقیم ای دل کسی گمراه نیست
.
.
.سال ها پیروی مذهب رندان کردم تا به فتوی خود حرص به زندان کردم
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم که در طریقت ما کافری است رنجیدن
دید موسی یک شبانی را براه
کو همیگفت ای گزیننده اله
تو کجایی تا شوم من چاکرت
چارقت دوزم کنم شانه سرت
جامهات شویم شپشهاات کشم
شیر پیشت آورم ای محتشم
دستکت بوسم بمالم پایکت
وقت خواب آید بروبم جایکت
ای فدای تو همه بزهای من
ای بیادت هیهی و هیهای من
این نمط بیهوده میگفت آن شبان
گفت موسی با کی است این ای فلان
گفت با آنکس که ما را آفرید
این زمین و چرخ ازو آمد پدید
گفت موسی های بس مدبر شدی
خود مسلمان ناشده کافر شدی
این چه ژاژست این چه کفرست و فشار
پنبهای اندر دهان خود فشار
گند کفر تو جهان را گنده کرد
کفر تو دیبای دین را ژنده کرد
چارق و پاتابه لایق مر تراست
آفتابی را چنینها کی رواست
گر نبندی زین سخن تو حلق را
آتشی آید بسوزد خلق را
آتشی گر نامدست این دود چیست
جان سیه گشته روان مردود چیست
گر همیدانی که یزدان داورست
ژاژ و گستاخی ترا چون باورست
دوستی بیخرد خود دشمنیست
حق تعالی زین چنین خدمت غنیست
با کی میگویی تو این با عم و خال
جسم و حاجت در صفات ذوالجلال
شیر او نوشد که در نشو و نماست
چارق او پوشد که او محتاج پاست
ور برای بندهشست این گفت تو
آنک حق گفت او منست و من خود او
آنک گفت انی مرضت لم تعد
من شدم رنجور او تنها نشد
آنک بی یسمع و بی یبصر شدهست
در حق آن بنده این هم بیهدهست
بی ادب گفتن سخن با خاص حق
دل بمیراند سیه دارد ورق
گر تو مردی را بخوانی فاطمه
گرچه یک جنساند مرد و زن همه
قصد خون تو کند تا ممکنست
گرچه خوشخو و حلیم و ساکنست
فاطمه مدحست در حق زنان
مرد را گویی بود زخم سنان
دست و پا در حق ما استایش است
در حق پاکی حق آلایش است
لم یلد لم یولد او را لایق است
والد و مولود را او خالق است
هرچه جسم آمد ولادت وصف اوست
هرچه مولودست او زین سوی جوست
زانک از کون و فساد است و مهین
حادثست و محدثی خواهد یقین
گفت ای موسی دهانم دوختی
وز پشیمانی تو جانم سوختی
جامه را بدرید و آهی کرد تفت
سر نهاد اندر بیابانی و رفت
وحی آمد سوی موسی از خدا
بنده ما را چرا کردی جدا؟
تـو برای وصل کردن آمدی
نی برای فصـل کردن آمـدی
تـا توانی پا منه انـدر فـراق
ابغض الاشیاء عندی الطلاق
هــــــــر کسی را سیـرتی بنهادهایم
هر کسی را اصطلاحی دادهایـم
در حـق او مـدح و در حق تو ذم
در حق او شهد و در حق تـو سم
در حـق او نـور و در حق تو نار
در حق او ورد و در حق تـو خار
در حق او نیک و در حـق تـو بـد
در حق او خوب و در حق تـو رد
مـا بـری از پاک و نـاپاکی همه
از گرانجانی و چالاکی هـــمه
مـــن نـکردم خلق تا سودی کنم
بلکه تا بر بندگان جـودی کنم
هـندیان را اصطلاح هـند مدح
سندیان را اصطلاح سند مدح
من نـگردم پــاک از تسبیحشان
پاک هم ایشان شوند و در فشان
ما بـرون را ننگریم و قال را
ما درون را بنگریم و حال را
ناظر قلبیم اگـر خاشع بود
گر چه لفظ و گفت ناخاضع بود
چـند از این الفاظ و اضمار و مجاز
سوز خواهم سوز با آن سوز و ساز
آتشی از عشق در جان بــرفروز
سر به سر فکر و عبارت را بـسوز
مـوسیا آداب دانان دیگرنـد
سوخته جان و روانان دیگـرند
عاشقان را هر نفس سوزیدنی اسـت
بر ده ویران خراج و عشـر نیست
گـر خطا گـوید ورا خاطی مگـو
گر شود پر خون شهید آن را مشو
خـون شهیدان را ز آب اولیتر اسـت
این خطا از صد صواب اولیتر است
تـو ز سرمستان قلاووزی1 مجـو
جامه چاکان را چه فرمایی رفـو
ملت عشق از همه دینها جـداسـت
عاشقان را مذهب و ملت خداست
بعد از آن در سر موسی حق نـهفـت
رازهایی کان نمیآید به گــفت
بر دل موسی سخنها ریختند
دیدن و گفتـن به هم آمیختند
چند بیخود گشت و چند آمد به خــــود
چند پرید از ازل سوی ابد
بعد از این گر شرح گویم ابلــهی است
زانکه شرح آن ورای آگـهی است
چونکه موسی این عتاب از حق شنید
در بیابان در پی چـوپان دوید
بر نشان پای آن سرگشته رانـد
گرد از پره بیابان بـرفشاند
گام پای مردم شوریده خـود
هم ز گـام دیگران پیدا بود
یک قدم چـون رخ ز بالا تا نشیب
یک قدم چون پیل رفته بــــــر اریب
گاه چون مـوجی برافرازان علم
گاه چون ماهی روانه بر شکم
گاه حـیران ایستاده گه دوان
گاه غلطان همچو گوی از صولجان
عاقبت دریـافت او را و بدید
گفت: مژده ده که دستوری رسیـد
هیچ آدابی و تــرتیبی مـجو
هرچه میخواهد دل تنگت بگو
کفر تو دین است و دینت نور جان
ایمنی وز تو جهانی در امان
ای معـاف یفعل الله ما یشاء
بی محـابا رو زبان را برگشـا
گفت: ای موسی، از آن بگذشتهام
من کنـون در خـــون دل آغشتهام
تـازیانه بر زدم اسبم بگشت
گنبدی2 کرد و ز گردون برگذشت
محرم ناسوت مالاهوت باد
آفرین بر دست و بر بازوت باد
الهی دود از جلوی دیدگان ما بردار
الهی دیدگان ما را به فروغ رخ ساقی روشن گردان
الهی ادب نقد به ما بیاموز
خوشحال و مطمئن هستم که مادرم خدای کریم و رحیمی دارد که من ان نیستم
شکرگزارم که عشق الهی حقیقت را درمورد موقعیت کنونی اشکار می کند.
خوشحال و مطمئن هستم که همه چیز بر وفق مراد است و اینکه عشق حق این موقعیت را بهبود خواهد بخشید. (قانون پویای شفا نوشته کاترین پاندر )
گویند مرا چو زاد مادر ، پستان به دهن گرفتن آموخت
شبها بر گاهواره من ، بیدار نشست و خفتن آموخت
دستم بگرفت و پا به پا برد ، تا شیوه راه رفتن آموخت
یک حرف و دو حرف بر زبانم ، الفاظ نهاد و گفتن آموخت
لبخند نهاد بر لب من ، بر غنچه گل شکفتن آموخت
پس هستن من ز هستن اوست ، تا هستم و هست دارمش دوست
الهی گروهی درپی ازادی اند و جمعی جویای عدالت و گروهی نیز در پی اواز حقیقت اند و پویای معرفت و از این میان هم گروهی اندک همه اینها را دستمایه و ابزار می سازند برای ستیزش و نامهربانی پس ما را راه و رسم بندگی خودت که ازادی بیکران و رهایی محض و بی نیازی از غیر در گوهر ان است بیاموز و پیوسته بر مدار بینش عشق بی نهایت خود بدار ..
زندگی زیباست چشمی باز کن گردشی در کوچه باغ راز کن
هر که چشمش در تماشا نقش بست عینک بدبینی خود را شکست
گر تو را نور یقین پیدا شود می تواند زشت هم زیبا شود
مولانا
تا در طلب گوهر کانی کانی تا در هوس لقمه نانی نانی
این نکته رمز اگر بدانی دانی هرچیز که در جستن آنی آنی
اگر از اندیشه تو گل گذرد گل باشی ور بلبل بی قرار بلبل باشی
تو جزئی و حق کل است اگر روزی چند اندیشه کل پیشه کنی کل باشی
عمر زاهد به سرآمد به تمنای بهشت نشد آگه که در ترک تمناست بهشت
سفر نامه سلوک نام کتاب است از اقای سید علی طباطبائی که ترجمه رساله الولایه علامه طباطبائی است . پیش از این نیز کتاب دیگری باعنوان طریق عرفان منتشر شده است که ان نیز ترجمه رساله الولایه علامه طباطبایی است . بسیار بعید می دانم کسی این کتاب را از روی تامل بخواند و دگرگونی های عمیقی در زندگی واقعی و سلوک عقلانی و روحانی و جهان بینی او حاصل نشود .
ایرانشناس برجسته ایرانی درگذشت . حدود ۳۰۰ کتاب و ۳۰۰۰مقاله فراورد ۶۶ سال کار علمی اوست. یعنی به طور میانگین تقریبا هر هفته یک اثر در قالب مقاله و هر سال ۵ اثر در قالب کتاب به جامعه بشری عرضه کرد. فروتنی تمرکز سماحت و مناعت طبع و عزت نفس و گمنامی و کار عاشقانه و عاقلانه و نوعدوستانه و شیفتگی و شیدایی از او یک انسان نمونه ساخته بود.
ارزو می کنیم خداوند به ما هم توفیق دهد همچون ایشان و سایر ستارگان جهان دانش و اندیشه و شهود و به ویژه پیشوایان معصوم زندگی خود را در شاهراه عقل و درایت و تامل و تذکر و تفکر و با درونمایه عشق و شیفتگی به حق و گریز از جاه طلبی ها و هیاهوها قرار دهیم و چونان یک اندیشمند پاکیزه در هر کاری که هستیم و در هر جایگاه و سطح علمی که هستیم صرفنظر از جنسیت و هویت زبانی و طبقاتی و شغلی و جغرافیائی فقط به انسانیت و روح الهی و لطافت جان بیندیشیم و لختی سر درگریبان تفکر فروبریم تا نقشه راه زندگی ما در برون و درون به روشنی ترسیم و اجرا گردد و همچون ایرج افشار و مانند او عمری سازنده و پربار و سرشار از شکوه و فروتنی و ارامش داشته باشیم و همچون عیسی مسیح که فرمود : و جعلنی مبارکا اینما کنت ..وجودمان برای عالم هستی و همه همگنان و همنوعان مایه برکت و خیر و مهر و رشد و سعادت باشد .
کل یوم لا یعصی الله فیه فهو یوم عید . هر روز که در ان نافرمانی خدا نشود عید است .
الهی خواسته ها و نخواسته ها و داشته و نداشته هایمان را در پرتو روشنایی ایمان به خودت جلا بخش .
الهی به ما توفیق مطالعه و باز خوانی نوشته های دانشمندان به ویژه انها که ترجمان قران کریم هستند و برگ های کتاب نفس را بر روی مامی گشایند عنایت فرما
الهی هرگونه غَرَض را از جلوی دیدگان ما بردار (چون غرض امد هنر پوشیده شد صد حجاب از دل به سوی دیده شد )
الهی دارائی ما باش و دانایی ما نیز
الهی عشق به خود را تمنای نفوسمان قرار ده
ا
می نویسند: چهار نفر بودند به نام های همه کس هر کس یک کس هیچ کس.
یک کار مهم وجود داشت که می بایست انجام می شد . از همه کس خواسته شد انرا انجام دهد جناب همه کس هم که مطمئن بود یک کس انرا انجام می دهد گرچه هر کس هم می توانست انرا انجام دهد اما حتی هیچ کس هم انرا انجام نداد.
یک کس از این موضوع ناخرسند شد به خاطر این که این وظیفه همه کس بود همه کس هم پیش خودش فکر کرد که حتما هرکس هم می تواند انرا انجام دهد در صورتی که حتی هیچ کس هم نفهمید که هر کس انرا انجام نخواهد داد : سرانجام این شد که همه کس یک کس را به خاطر کاری که هرکس می توانست انجامش دهد ولی هیچ کس انجام نداد مجازات و زندانی کرد. !!
عشق از جنس درس نیست از جنس درد است و جگرسوز دوایی دارد !!
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود ز هرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است
گل من چندین منشین غمگین شام محنت بسر آمد
سر و دست افشان غم دل بنشان غمخوارت از سفر آمد
ز چه بنشستی بگشا دستی آذین کن صحن و سرا را
که پس از غمها به رخ شبها آب و رنگ سحر آمد
شب مهتابی ز چه بیتابی روشن کن شمع صبوری
منشین غمگین که مه دیرین تابان و جلوه گر آمد
تو که آگاهی که چه شبهایی بایاد او بنشستیم
شب بارانی غم پنهانی رفت و نور بصر آمد
پس از آن دوری غم مهجوری شور و شادی بر پا کن
ز غم پنهان نشوی گریان چون او خندان ز در آمد
شب مهجوری ز ره دوری آوای رهگذر آمد
که سحر سر زد غم دل پر زد شادی از بام و در آمد
شب جانکاهی شر آهی زد ابر غم به کناری
به سر افرازی به دل افروزی خورشید ما به در آمد
پس از هجران غم بی پایان پیدا خاتم عشقم
به دلم نوری چه شر و شوری زان مرغ خوش خبر آمد
الهی می خواهم قلبم جایگاه مهر تو باشد و مغزم مرکز بینش و محور بخشش و مدار ستایش
خدایا می خواهم درخشش ستارگان اسمان تو انچنان جانم را فراگیرد که هرگونه سیاهی و تیرگی در پرتو ان محو گردد
الهی دفتر عقل و خردورزی و زندگی ما را با نام خود اغاز نما و با ناز خود پایان بخش
الهی زیور زبان ما و زینت گفتگوهایمان و سیرت جستجوهایمان باش
الهی وجود ما را یکپارچه نیاز نیاز ساز تا از هرتوهم نیاز به هرپدیده ازاد گردد و بسته موی تو باشد
امام محمد باقر علیه السلام:هیچ بنده ای عالم نباشد تا اینکه به بالا دست خود حسد نبرد و زیر دست خود را خوار نشمارد
بی جهت پیامبر نفرمود: قره عینی فی الصلوه . نور چشم من در نماز است.
.اگر نماز نبود که بیست و چهار ساعت هم نمی توانستیم زنده بمانیم.
حقیقت نماز در هستی موجود است و خداوند که کرامت او بیکران است به ما اجازه داده است که مقیم ملکوت نماز شویم و در این شهر زیبا سکنی گزینیم . خدایا ما را از ساکنان شهر نماز قرار ده
الهی لباس مهر بر قامت جانها بپوشان
الهی مغز خرد در مداد گفتگوهایمان اشکار فرما
الهی سیرتمان را چونان سیمایمان نیکو گردان
الهی توان نیک اندیشی و زیبابینی بیش از پیش در فرد و جمع ما قرار ده
الهی پهنای عشق ما را به اندازه همه هستی گسترش بخش
الهی ژرفای خردما را تا عمق پرستش ذات بی همتای خود بیفزا
الهی به همه توان امرزش و گذشت و خوشبینی و فراموشی ناخرسندی هایی که از همدیگر داریم عنایت فرما
الهی برف های ناخرسندی را در پرتو خورشید خرسندی ذوب گردان
گویند هرجا که روی اسمان همین رنگ است الهی چنان کن زمین ما نیز بی مرز و بیرنگ و بی سنگ گردد تا بی دغدغه رنگ و نیرنگ و درنگ و بی سفسطه زنگ و بانگ و نام و ننگ سبکبال و سبکبار همدوش و همسو و بی سو و بی روی و بی ریا با جانی سرشار از عشق و شور و زندگی و سازندگی و بارندگی سامانی از جنس آسمان ستاره باران تو به سرزمین تفتیده و تشنه زمانه و زمینمان فراخوانیم
الهی کهکشان گفتگو را به سپهر جستجوی مان بیفزا
الهی ارمغان راهمان باش در پرواز واژه ها در رنگین کمان استنباط و تفکر
الهی پاسدار حریم فهم و پاسبان حرم دلها باش
درخت دوستی بنشان که کام دل به بار ارد
درختی دشمنی برکن که رنج بی شمار ارد
الهی ما را به نقطه ای برسان که همه همدیگر را دوست باشیم
الهی چنان کن که از برج عاج به زیر اییم و داشتنی ها را دوست داشته باشیم حتی انکه در پندار ما دشمن است
پیامبر و علی نفس دشمنشان را از ان حیث که افریده خداست دوست داشتند
نفس انها یکپارچه مهر بود و رحمت و اگر اشدا ء علی الکفار بودند از جهت کفرشان بود و ثانیا رحماء بینهم بودند ...
الهی درخت هستی را بر نیستی ما در نیستان نفس بنما
الهی به افریده هایت راه باغ هستی که باغبانش تو هستی را نشان ده تا درختانشان را انجا غرس کنند و به تعبیر مولانا در زمین دیگران خانه نسازند
الهی ائین ازادگی از بندگی هوی که ثمره اش جز خشونت و طغیان در برابر جهان و طبیعت زیبای تو نیست را به ما بیاموز
الهی ما را از شاگردان مدرسه اسماء خود قرار ده تا کیش هماغوشی با هستی را بیاموزیم و از جزئی نگری رها شویم و در دامان طبیعت ُسازندگی محیط زیست را به جای ویرانی اش تجربه کنیم
الهی باغبانی درخت وجود ما را که خود افریدگار انی خود برعهده گیر و علف های هرز انرا خودت هرس فرما و تشنگی اش در کویر هبوط را با اب معرفت و عبودیت خود فرونشان
الهی پوشش شوق بر قامت بی فروغ ما بپوشان
الهی ما تو را دانیم پس اگر تو را داشتیم دیگر چه کم داشتیم جان و جهان ما را برازنده خویش بنما
الهی گوش ما را شنوای پیغام دل نشین ملکوت جان و آواز طرب انگیز جبروت جهان قرارده
الهی ان رقصی را روزیم فرما که عارف درباره ان سراید: رقصی چنان میانه میدانم ارزوست
الهی ما را از چشمه ارزوهای رهایی بخش سیراب نما
الهی خواسته ها و داشته ها و دانسته ها و نهان ها و پیداهایمان را ژرفا بخش
الهی نخواستن و نداشتن و ندانستن و ننمودن و نبودن را غایت ارزوهایمان قرار ده
الهی غنچه های نهال هستی را به درختی تناور و ثمربخش پیوند زن
الهی درختان کهنسال هستی را به عنایت خویش از شکوفه های بهاری سرشار ساز
الهی نیروی چشایی ما را تا ان اندازه قوت بخش که طعم زندگی را در مرغزار بردباری و خرسندی بچشیم
الهی وجد و سرور را لحظه ای از هیچیک از افریده هایت دریغ نفرما
الهی مجد وجد را حلقه وصل خود فرما و ما را سرگشته کویت نما
عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی عشق داند که در این دایره سرگردانند